من از صبح امروز بیدار شدم همش اضطراب داشتم
نمیدونم باز چی شده بود ! تازگیا همه چی واسم
اضطراب میاره
!
هــمین که بیدار شدم
مث همیشه رفتم سراغ مامان داشتم به ساعت نیگا میکردم و میرفتم تو اتاق مامان
که یهو مـــــِث جــ... وایساد جلوم کلی ترسیدم
و مامان میخندید 
قرار شد عصری با خواهرم برم بیرون ولی خالم اومد و دیگه با اون رفتیم ! خواهرجونمم کُــلی سَرکار گذاشتم
رفتیم مثلا خالم خرید کنه واسه فردا که نَــذری داره
( البته خالم نیست دوست مامانمه
) رفتیم تو همون مغازه که بیشتر وقتا خرید میکنیم و ...
یه پسر ...
اومد داخل مغازه و شروع کرد به مسخره بازی درآوردن
آقای میم هم چون از طرفدارهای قدیمیه ما بود به پسره رو نداد
به من گفت شما بفرما
خودم واستون میارمش
پسره پــُررو اومده وایساده در ماشین میگه بیا بیرون کارِت دارم
! شانس آورد آقای میم ندیدش وگرنه... منم که اصلا نیگاش نکردم دیــــه 
دسترسی به بقیه حرفها هم امکانپذیر نیست !
شام آرمین گفت بریم بیرون ، اووووم فکر میکنین با کی ؟! با مامان و بابا اونم همه باهم 
بابا میگفت بریم
... من میگفتم بریم
.... آخرش هم آرمین گفت بریم
....
حالا که رفتیم اونجا آرمین میگه خب چه کاریه شما برید خونه من و آتــــی باهم میاریمش
مامان و بابا با هم رفتن 
من و داداشیم با هم رفتیم کلی حال کردیم ، بلخره سی دی که میخواستم خریدم کیف دوربین هم خریدم تو همین یکی دو ساعتی که باهم بودیم خیلی بهم خوش گذشت 
فـــَردا میره رشت آرمین ! اه منم میخوام 
پ.ن : نازی رو دیدم با میثم بود ! خیلی دوسش دارم نازی رو میگم
پ.ن : دیشب داشتیم اس میدادیم خوابت برد
، اضطرابم واسه این بود که از پله افتادی و دستت شکست 
پ.ن : سه روز گذشت هنوز درس نخوندم ! چیکار کنم مَن ؟
پ.ن : از اینکه فقط یه سرگرمی باشم متنفرم ، میفهمی اینو که ؟ هـــوووم ؟
