تبليغاتX
چرت ُ پرتای ِآتوســـا

چرت ُ پرتای ِآتوســـا

 

سلام

اعصاب ندارم ، این چند وقت مثلا باید درس میخوندم دیگه ، ولی همه کاری کردم به جز درس لعنتی معلوم نیس کــِی میخواد تموم شـــِه

امروز فقط ۴ صفحه خوندم !

حوصله ندارم خـــو !

تازه بعدازظهر باز میخوام برم بیرون ! امروز یه کاری کردم که حسابی به ضررم شد

اصلا من بــِرم دیگه حرفی ندارم !

پ.ن :           اوهــــوم   

 

+ + پنجشنبه دهم دی 1388 16:57    آتوســـا 

 

سه روز ِ دارم میام بنویسم ولی نمیتونم یعنی میتونم ولی نمیدونم چی بگم و تا میام بنویسم مامان میگه پاشو بریم بیرون و ....

انقد اتفاقای ِ بامزه افتاده ولی حوصله ندارم بنویسم آخه نمیدونم میخندین یا نه ؟!

درضمن حوصله اسمایلی ندارم بذارم ببخشید

آخـــــه نیس وبلاگم خیلی مخاطب داره واسه این میگم ببخشید دیر اومدم

دخترخالَم الان زنگ زد اصــــــرار میکرد بیا اینجا ! منم وقتی میرم خونشون یه حس بدی دارم

همش به آدم گیر میدن ، اگه بخندی میگن چِته چرا انقد میخندی خیلی خوش گذشته ها

اگرهم ساکت باشی میگن یا خودش میاد یا خبرش ، منم حالم از این حرفاشون بهم میخوره

پس نمیرم  الآنم انقد بـــَد باهاش حرف زدم گفت خب دیگه خدافظ منم گفتم به سلامت

خــــو دیگه حرفی ندارم

من برم باز میام آپ میکنم ، پ.ن هم نداره ، آها آها باز چرت و پرتی شدما ( بالارو ببین )

:| میدونم پست بیخودی شد ولی باید مینوشتم داشتم دق میکردم انقد ننوشتم ! :|

+ + پنجشنبه دهم دی 1388 15:0    آتوســـا  | 

 

+ این عکسو دوس دارَم

nightmelody-com-0182.jpg

+ + یکشنبه ششم دی 1388 20:18    آتوســـا 

 

 همه دارَن از بار گناهشون کــَم میکُنن !

مــَن چـــی ؟! دارم چیکار میکُنم !

هــوووم؟! نمیدونم !

اصلا ربطی نَداره به چیزی ها فقط امسال تـــَنهام این آرمین نیستِش مَنم ....

گـــُناه چه ربطی داشت به آرمین ؟! چه میدونم والا چرت و پرت دیگه ! مـــِثِ همیشه نه ؟!

امسال هیچ خواسته ای ندارم !

برعــَکس ِ هرسال که کــُلی چــیز میخواستم ! ولی میدونی چیه ؟!

یکی از خواسته هامو از بــَچگی ازَت خواستــَم ولی حالا نوزده سالَم شده و هنوزَم درست نشده

نمیدونم شاید خـِیلی خواسته ی بزرگیه یا اینکه یه جایی یه جوری که خیلی لازم ِ درستش میکنی !

به هرحال خدایا بخاطر همه چی شکرت

 

+ + شنبه پنجم دی 1388 20:9    آتوســـا 

 

من از صبح امروز بیدار شدم همش اضطراب داشتم نمیدونم باز چی شده بود ! تازگیا همه چی واسم

اضطراب میاره !

هــمین که بیدار شدم مث همیشه رفتم سراغ مامان داشتم به ساعت نیگا میکردم و میرفتم تو اتاق مامان

که یهو مـــــِث جــ... وایساد جلوم کلی ترسیدم و مامان میخندید

قرار شد عصری با خواهرم برم بیرون ولی خالم اومد و دیگه با اون رفتیم ! خواهرجونمم کُــلی سَرکار گذاشتم رفتیم مثلا خالم خرید کنه واسه فردا که نَــذری داره

( البته خالم نیست دوست مامانمه ) رفتیم تو همون مغازه که بیشتر وقتا خرید میکنیم و ...

یه پسر ... اومد داخل مغازه و شروع کرد به مسخره بازی درآوردن

آقای میم هم چون از طرفدارهای قدیمیه ما بود به پسره رو نداد  به من گفت شما بفرما  خودم واستون میارمش

پسره پــُررو اومده وایساده در ماشین میگه بیا بیرون کارِت دارم ! شانس آورد آقای میم ندیدش وگرنه...  منم که اصلا نیگاش نکردم دیــــه 

دسترسی به بقیه حرفها هم امکانپذیر نیست !

شام آرمین گفت بریم بیرون ، اووووم فکر میکنین با کی ؟! با مامان و بابا اونم همه باهم

بابا میگفت بریم ... من میگفتم بریم .... آخرش هم آرمین گفت بریم ....

حالا که رفتیم اونجا آرمین میگه خب چه کاریه شما برید خونه من و آتــــی باهم میاریمش

مامان و بابا با هم رفتن

من و داداشیم با هم رفتیم کلی حال کردیم ، بلخره سی دی که میخواستم خریدم کیف دوربین هم خریدم تو همین یکی دو ساعتی که باهم بودیم خیلی بهم خوش گذشت

فـــَردا میره رشت آرمین ! اه منم میخوام

 

پ.ن : نازی رو دیدم با میثم بود ! خیلی دوسش دارم نازی رو میگم

پ.ن : دیشب داشتیم اس میدادیم خوابت برد ، اضطرابم واسه این بود که از پله افتادی و دستت شکست

پ.ن : سه روز گذشت هنوز درس نخوندم ! چیکار کنم مَن ؟

پ.ن : از اینکه فقط یه سرگرمی باشم متنفرم ، میفهمی  اینو که ؟ هـــوووم ؟

 

+ + جمعه چهارم دی 1388 1:27    آتوســـا  |